سه پایه بنرو A3580T
در مقاله ای سه پایه بنرو مدل A3580T را مورد بررسی قرار داده ام .از اینجا میتوانید فایل پی دی اف مقاله را دریافت کنید.
موضوعات: دستهبندی نشده | تاریخ: ۱۸ اردیبهشت ۹۱ | نظرات »
در مقاله ای سه پایه بنرو مدل A3580T را مورد بررسی قرار داده ام .از اینجا میتوانید فایل پی دی اف مقاله را دریافت کنید.
موضوعات: دستهبندی نشده | تاریخ: ۱۸ اردیبهشت ۹۱ | نظرات »
۱-۱مهر…وای از یک مهر …می خواستم تعریف کنم از یک مهر که چقدر خوب است که چقدر دوستش دارم اما دروغ گفتن بلد نیستم از یک مهر متنفر بوده ام و هستم و این حس که ربطی به پاییز ندارد_ بیشتر مربوط است به مدرسه و دانشگاه_ تا مدت ها با من خواهد بود….
۲- پاییز از راه رسیده است بی خبر تر از هر سال امیدوارم امسال از این فصل و زیباییهایش بیشتر استفاده کنم.
۳- اما یک مهر مصادف است با زادروز حسین منزوی شاعری که بسیاری معتقدند روحی تازه در غزل فارسی دمید: تولدت مبارک اقای شاعر.
شعری زیبا از حسین منزوی:
از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه میل سخن داریم
آوار پریشانیست، رو سوی چه بگریزیم؟
هنگامۀ حیرانیست، خود را به که بسپاریم؟
تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «اما»،
کوریم و نمیبینیم، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهست
امروز که صف در صف خشکیده و بیباریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمیبریم، ابریم و نمیباریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم
من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
۴ – در اولین روز پاییز یک عکس بهاری تقدیم می شود به تمام عاشقان پاییز که دل در گرو بهار هم دارند.
موضوعات: دستهبندی نشده | تاریخ: ۳ مهر ۹۰ | نظرات »
سلام
این عکس را ۸-۹ ماه پیش که روی سبزقباها کار می کردم گرفتم.جزء عکسهایی است که خاطرات زیادی با آنها دارم
دقیقاً چند دقیقه بعد از این شات دوربین به طور کامل خاموش شد و دیگر روشن نشد از آنجایی که قرار بود روز بعد هم برای عکاسی با دوست خوبم بابک به سمت تبریز حرکت کنیم و از آنجایی که اعتقاد دارم با یک بدنه نمی شود به سفر رفت و مطمئن بودم هیچ تعمیرگاهی دوربین را ۱ روزه آماده نمی کند خلاصه حالمان بسیار بد بود. خدا نصیب هیچ عکاسی نکند چند دقیقه ای منگ بودم تا این که به ذهنم رسید یک زنگی به تعمیرگاه مرکزی دوربین بزنم و با اقای قاسمی صحبت بکنم.مثل همیشه با خوشرویی تمام گوشی را برداشتند و وقتی ماجرا را برایشان تعریف کردنم، گفتند تا ظهر دوربین را برسان تعمیرگاه ساعت ۹ راه افتادم ساعت ۱۲ به تعمیرگاه رسیدم و یکراست رفتم خدمت جناب آقای قاسمی مثل همیشه با روی باز استقبال کردند و دوربین را از من گرفتند و تحویل یکی از تعمیرکاران کنون دادند
و مشغول صحبت بودیم که ایشان از لنز قبلی و مشکلاتی که پیش آمده بود سوال کردند ( به گمانم کسی از همین وبلاگ خبر برایشان برده بود)و کلی بابت مشکلی که پیش آمده عذر خواهی کردند و… خلاصه از ایشان خداحافظی کردم و یک دوری در فروشگاه های جمهوری می زدم که از تعمیرگاه زنگ زدند که دوربین حاضر است ساعت ۲:۲۰ دقیقه بود برای تحویل دوربین که رفتم آقای قاسمی نبودند که از ایشان تشکر کنم این یاداشت را نوشتم تا تشکری کرده باشم از این همه لطفی که به ما دارند.
هرچند خراب شدن دوربین خاطره ی خوبی نبود اما همین که منجر به دیدار دوباره دوستی مثل جناب قاسمی شد وبرایم مشخص شد که تمام این مدت حق با وجدان من بود که می گفت آقای قاسمی از ماجرای لنز خبر نداشته خودش یک دنیا می ارزد.
آقای قاسمی عزیز این عکس تقدیم به شما و ممنون به خاطر تمامی زحماتتان.
موضوعات: دستهبندی نشده | تاریخ: ۱۵ فروردین ۹۰ | نظرات »
۱- عنوان که خودمم.
۲- مدتی است حال عکاسی ندارم…امیدوارم یک برفی بباره شاید بهتر بشم.
۳-اینجا آموزشهای عکاسی Art Wolfe را به صورت تصویری و رایگان ببینید.
موضوعات: دستهبندی نشده | تاریخ: ۳ دی ۸۹ | ۱ نظر »
خرداد پراست از روزهای بزرگ که البته برخی از این روزها با غم آکنده اند. مثل همین روزهای آخر ماه که ایران زمین دو تن از بهترین فرزندانش را از دست داداه است …..
مرثیه دکتر شریعتی به قلم شهید چمران :
(( ای علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!…خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.
میخواستم که پردههای جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) میگذرد، بر تو نشان دهم و کینهها و حقهها و تهمتها و دسیسهبازیهای کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.
ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها میدیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم میکردم؛ اما هنگامی که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو همراز و همنشین شدم.
ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمیدانستم. تو دریچهای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتیها و زیباییهای آن را به من نشان دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمانها میبرد و ازلیّت و ابدیّت را متصل میکرد؛ کویری که در آن ندای عدم را میشنیدم، از فشار وجود میآرمیدم، به ملکوت آسمانها پرواز میکردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت میرسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، میگداخت و همه ناخالصیها را دود و خاکستر میکرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم مینمود…
ای علی! همراه تو به کویر میروم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفانهای سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بیانتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما میتازد.
ای علی! همراه تو به حج میروم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو میشوم، اندامم میلرزد و خدا را از دریچه چشم تو میبینم و همراه روح بلند تو به پرواز در میآیم و با خدا به درجه وحدت میرسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو میروم، راه و رسم عشق بازی را میآموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق میورزم که از سر تا به پا میسوزم….
ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه میروم؛ اتاقی که با همه کوچکیاش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.
راستی چقدر دلانگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان میدهی که صورت خاکآلود پدر بزرگوارش را با دستهای بسیار کوچکش نوازش میدهد و زیر بغل او را که بیهوش بر زمین افتاده است، میگیرد و بلند میکند!
ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بیامانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنیناراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوانپارهای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» میکوبد و خون به راه میاندازد! من فریاد ضجهآسای ابوذر را از حلقوم تو میشنوم و در برق چشمانت، خشم او را میبینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را مییابم که ابوذر قهرمان، بر شنهای داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان میدهد … .
ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانینمایان، با دشمنی غربزدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبهرو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مینامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند. رژیم شاه نیز که نمیتوانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود میدید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره… «شهید» کرد…))
موضوعات: دستهبندی نشده | تاریخ: ۱ تیر ۸۹ | نظرات »